لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

لاک زدن بهار خانوم

سلام دوست جونا خوبین امروز لالا بودم که یک دفعه بلند شدم نشستم یک کم به انگشتام نگاه کردم فکر میکنین چی شده بود درسته ناخونای من رنگی شده بود مامانم گفت گل قشنگم برات لاک زدم دوست داری منم خندیدم اینم عکساش           ...
20 آبان 1392

همایش علی اصغر

سلام امروز خیلی هسته شدم مامانم وبابام منوبردن پیش نی نی علی اصغر با دایی رضا رفتیم خاله هم با باباجونی اومده بودهیلی شلوخ بود با پلوخ همه نی نی ها از اون لباسا که منداشتم داشتن یک عالمه شیر مامائو وشیر وهیک دادن البته من اشم خوردم بعدم پارچه سبزها رودادم نذر بودن عدشم اومدیم خونمون اینم عکساش ...
17 آبان 1392

تخم مرغ ابپز

سلام لپ کشونی ها چطورین امروز مامانم بهم یک توپ سفید داد گفت به به بهوریمش  من گفتم مامانم همیشه میگفت اخ نخور چرا باید اینو بهورم بعد گفت اقای درکتر گفته بهوریم فقط توپ زرد رو اونم همش  نه یک کمیش گازش زدم نصف نشدمامانم بهم داد اینم عکسشراستی یادم رفت براتون بگم اول از تو یک جا درش اورد بعد گذاشتش تو تاسه روش اب ریخت بعد پزیدش دادش من ...
30 مهر 1392

اب هویج

سلام هوبین بازم منم نه اشتباه نکن داروگر نیستم بهارم امروز مامانم منو برد پیش اقای درکتر برای قد و وزنم بعدم بابایی ما رو برد برامون اب هویج خرید خیلی خوشمزه بود کلی خوردم  چقدر زود تموم شدی خییلی دوست داشتم   ...
27 مهر 1392

بعد از کیک هشت ماهگی

اینم عکسای بعد از کیک که ما شام زرشک پلو داشتیم مامانم حواسش نبود منم شیطونی کردم استخوان مرغ برداشتم خوردم هیس بهش نگین بهتون گفتم بعد مامانم دید ازم گرفت گفت اخ مامان منم باهاش قهر کردم یک کمی خودمو لوس کردم اونم ازم عکس گرفت         ...
22 مهر 1392

هشت ماهگی بهار خانوم

سلام گل مامان چون ما شما رو از امام رضا گرفتیم براهمین تصمیم گرفتیم تو هشت ماهگی برات یک جشن کوچیک سه نفری بگیریم البته من برای کادو برات عکسات رو درست کردم راستی عمه جونم پیشمون بود وچند تا عکس گرفتیم وقرار شد با بابایی فردا ببریمت شهر بازی اینم کادو باباجونت بود با یک کیک  البته چند تا  عکس تکی از خودت گرفتم که داشتی کیک میخوردی گلم خیلی شیرین شده بودی اه اه اه مامان جون مگه قرار نبود من تعریف کنم چرا گل منم کمکت کردم     ...
22 مهر 1392

نشستن من

سلام من امروز خیلی خوشحالم چون دنیا رو یک جور دیگه تجربه کردم و برای اولین بار نشستم ومامانم رو صدا کردم مامانم با لبخند گفت ما شا الله ورفت دوربین اورد ازم عکس گرفت البته اینجا من پوشاک هم نداشتم مامانم منو ازاد گذاشته بود رو تشک جیش اینم عسک های خوشملم ...
31 شهريور 1392

شیرینی موشی

امروز عمه جونم اومد خونمون من خیلی ناراحت بودم چون لثه  هام درد میکرد باباجونم گفت ببریمش دکتر اما من فقط نق میزدم رفتیم اقای دکتر گفت نه هنوز زود ولی داره شروع میشه بازم عمه اومد خونمون برام شیرینی موشی اورده بود اما من لالا کرده بودم بعدا مامانی بهم گفت از اون شیزینی های خوشمزه به من داد البته یواشکی ازم عکس گرفته بود ...
13 مرداد 1392